رویا با همه ی غصه ایی که می خورد
ظاهری ارام داشت و برای اینکه دیگران را ناراحت نکنه به گوشه ای پناه می برد و آروم می گریست تا
کمی بهتر بشه با همه ی این درد ها فوق دیپلمش رو هم گرفت و تازه داشت نفس
راحتی می کشید که سر و کله ی خواستگارها پدیدار شد.وای خدایا از
از چیزی که بدش می اومد به سرش اومد و پدر که اخلاق رویا رو می دونست گفت
بهتره بره سر کار و از یکی از بستگانش که در اداره مهمی پست خوبی داشت
خواست که رویا را به سر کار ببره تا دوباره حالش بد نشده ولی بیچاره خبر نداشت
همین شخص می شه خواستگار دخترش و همین مسئله جنجالی به پاکرد که رویا
مجبور به ترک اداره شد و برگشت خانه ولی با کلاسهای مختلف سر خودشو گرم
می کرداما مگه حرفها می زاشت،پس کی می خوای ازدواج کنی؟
تا کی می خوای سربار پدر باشی؟ و از این حرفهای پوچ و بی معنی واو مجبور
شد تصمیم به ازدواج بگیره ولی می خواست همسرش آدمی باشه مثل پدرش مهربان و
صمیمی که همیشه یارخانواده اش بود، برای همین اصلا به پولش فکر
نمی کرد،براش پدرش سمبل مهر و محبت بود، در همین زمان ها بود که عموی یکی
از دوستای صمیمیش بهش ابراز علاقه کرد،شخصیتی خیلی آرومی داشت و خیلی
خجالتی و سربزیر بود،قیافه ی خوبی هم داشت و خوش تیپ هم بود ولی از لحاظ
مالی در مقابل رویا خیلی کم داشت،بعد از مدتی دیگه این علاقه رو علنی کردش
ولی پدر رویا مخالف بود و می گفت از نظر مالی که کم تر هستش از لحاظ روحی هم با
تو هماهنگی نداره،خیلی بی روح هست،اصلا احساس درش وجود نداره، روح او
یک روح خنثی هستش و فقط عاشق کارش هستش و خداوند او را آفریده تا روزی
۳بار غذا بخوره،بخوابه و کار کنه و اولین کسی که سر راهش قرار گرفت ،فکر کنه که دوستش داره
او معنی زندگی را درک نمی کنه،از همه ی اینها گذشته او قلبی نداره که تقدیم
تو بکنه،دخترم او قلب و دین خود را وقف کارش کرده،خلاصه خیلی حرفها و در نهایت
گفت:من تاکنون کسی را ندیده ام که لایق همسری تو باشد ورویا را با تحسین نگاه
می کرد و به مادر رویا گفت:فرشته ی من هنوز خیلی جوان و ضعیف و زودرنج هست
او توان غم و غصه و کشمکش های زندگی زناشوئی را نداره و رو کرد به رویا گفت
نازنینم مادرت تو را دردانه بار اورده هر چند که جوری بزرگ شده ای که می توانی روی
پای خودت بایستی ولی تو ملایم و سربزیر هستی در زیر بار ناملایمات زندگی خم
می شی و بالاخره با صدای لرزانی ادامه داد تو عواطف و احساساتی داری که
ناشناخته می ماند و دیگه نتوانست ادامه دهد و چشمان مهربانش پر از اشک شد
ولی زود اشکهایش را پاک کرد و به صحبتش ادامه دادکه این پسر ،پسر خیلی خوبی
هست ولی استعدادهای روح جوان تو را مجروح می سازد،دختر عزیزم من از
تجربه ی چندین ساله ام می گم که قلب این گونه افراد که بیش از هر چیز و هر کس
فقط به کار فکر میکنه قلبش برای کسی به طپش در نمیاد یعنی خیلی زود از صدا
می افته و احساسات کسی رو درک نمی کنه،اگر تو با او ازدواج کنی بعد از مدتی
خواهی فهمید که از نادانیش در عشق ورزی و هزاران چیز دیگه خواهی گریست
رویا هم چنان غرق صحبتهای پدر بود و از زیر چشم نگاهی به صورت باوقار و مهربان
پدرش کردکه گرد غصه و ناراحتی بروش پاشیده بودو دلش را به آتش می کشید،به همین
خاطر به پدر قول داد تا زمانیکه راضی به این وصلت نباشد رضایت نخواهد داد و پدرش
با این حرف رویا را غرق بوسه و نوازش کرد طبق معمول همیشه ،که این کارو می کرد.
اما نمی دونست که سرنوشت همین زندگی رو برای دخترش رقم می زنه
بعد از مدتی دوباره خانواده ی دوستش به خواستگاری آمدند و با کلی کلنجار رفتن و
حرف و حدیث به پدر رویا گفتند: که شما چون زیاد دخترت را دوست داری اینجوری می گی
در حالیکه اینچنین نیست ما قول خوش بختیشو میدیم ،بالاخره جواب مثبتو گرفتن و رویا هم به این امید که بتونه با رفتارش همه ی احساسات عاشقانه را در او
به وجود بیاره، با هزاران مشکلات بر سر سفره ی عقد نشست
پدرش برای رویا بهترین عروسی رو گرفت مثل دهات هفت شبانه روز جشن گرفت
وقتی با لباس سفید وارد خانه شد،پدر و مادرش دائم می گفتن خدایا رویا عین
فرشته ها شده واو خرامان خرامان پا به عرصه ی زندگی جدید گذاشت
اما چیزی از ازدواجشون نگذشته بود که متوجه حرفهای پدرش شد ولی گذاشت
پای بی تجربگی همسرش و همیشه فکر می کرد می تونه عشق را دراو بوجود بیاره
چون خیلی ها در حسرت عشق او بودن پس فکر می کرد می تونه در وجود همسرش این
عشق و بیشتر کنه ولی هر چی که بیشتر جلو می رفت کمتر موفق می شد
برای همین دوباره دچار افسردگی شد و در تنهایی های خودش گرفتار شد
دکتر هم برای اینکه به زندگی امیدوارترش بکنه به خانواده و دوستانش
توصیه کرد بیشتر کنارش باشن و این بار هم همون دوست صمیمیش به
کمکش اومد و به خاطر همین ارتباط صمیمانه رویا کم کم لب به سخن
باز کرد و تمام درد خود را که از فراموشی زندگی زناشوئیش سرچشمه
می گرفت ،در مقابل چشمان حیرت زده و مبهوت دوستش آشکار کرد
آیا به نظر شما جایی از زندگی این دختر اشتباه بوده؟
آیا به نظر شما قضاوت پدر از سر زیاد دوست داشتن دخترش
بود؟ یا از سر تجربه اش؟